دیروز ، رضا و من ،به کوه رفتیم .
هوا سرد بود اما نور آفتاب وجود داشت . (با وجود هوای سرد ، خورشید پید ا بود )
ما تو برف راه می رفتیم ، کوله پشتی ، کفش های ضخیم (بزرگ) در پا .
ما خیلی خوشحال بودیم و توجه زیادی هم داشتیم ، اما ناگهان ، من افتادم ، بشیـــن و نشستم ! من
توی برف فرو می رفتم ،من فرو می رفتم ، و دیگر نمی توانستم خودم را نگه دارم.
بالا خره ، من توانستم خودم را نگهدارم(از فرو رفتن بیشتر در برف).....کوله ام در دور دست باز بود، سریع... ناهارم
در یک طرف بود ، کیف پولم در طرف دیگه
دور وبرم همه می خندیدند، به جز خودم! رضا و کاوه
برای کمک به من آمدند، اما رضا پشت سر من افتاد.ما توی برف فرو رفتیم ، هر دوتا مون،پایین تر از کوله ام !
ما خندیدیم با وجود این که ما نمی تونستیم بلند بشیم ! کاوه با کوله ام، ناهارم و کیف پولم رسید .
او از ما پرسید : شما نیاز به تما شا چی ندارید؟
اینم ترجمه اش !!
برچسب:
نویسنده: reza jelam
تاريخ: پنجشنبه
15 فروردين
1392 ساعت: 21:40